
جیب هایم را مرور میکنم
کیفم را زیر و رو میکنم
تمامِ خودم را میگردم
تا باور کنم
فقیرتر از آنم
که بهایِ شکستنِ دلت را
بپردازم !
سمانه سوادي
پ.ن: اون صلوات شماري كه گذاشتم تو وبلاگ خيلي حس خوبي بم مي ده. كدش هست شما هم مي تونيد براي وبلاگتون ازش استفاده كنيد.(ممنون از وبلاگ هر شعر يك دنيا)
2.اين روزا خيلي هواي اردوي جهادي كردم ولي دوباره قسمت نشد برم.دو سه سال پيش بود از طرف دانشگاه رفتيم .سفري كه نگاهمو به خيلي چيزا عوض كرد .غمگينم كرد.شادم كرد .حتي الان كه چهره معصوم بچه ها مياد جلو چشمم دلم ضعف مي ره.سفرنامه اردوي جهادي من كه هنوزم خوندن خاطراتش بم حس خوبي مي ده در اين وبلاگ :اردوي شيرين
3"تا حالا دیده اید از بچه ای بپرسند :بزرگ شدی می خواهی
چه کاره شوی؟ و نگوید دکتر ! مهندس ! بگوید چوپان ! چنانكه نهایت آرزویش
باشد !
چوپانی گوسفندانی که دانشجویان دامپزشکی می گفتند هر روز چند تایشان می میرند!از طاعون!
تا حالا از بچه ای پرسیده اید توپ داری و بگوید
نه! بعد از یکی دیگه بپرسید او هم بگوید نه .بعد صدایتان را بالا ببرید و
بلند بگویید :هر کی توپ داره بره بیاره و هیچ کس از جاش جم نخورد !؟
آن وقت می فهمید همین توپهایی که چند تایش را برای بچه تان خریده اید ،از چند تا بچه یک کدامشان هم آن را ندارد!
بعضی جاها انگار آخر دنیاست باید ببینی تا بفهمی داری بخاطر داشتن چیزهایی ناشکری می کنی که عده ای دیگر آرزوی داشتنش را دارند !"