883

همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه رنج تو باشم رفع زحمت می کنم ...

 

كاظم بهمني

541


غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
نقطه ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل هم‌چون زغالم سرمه می‌سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند

کاظم بهمنی

195

دردِ یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی ِ کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ ِ مرا سُرسُره ها می فهمند


کاظم بهمنی

شعر کامل ادامه مطلب

ادامه نوشته