883

همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه رنج تو باشم رفع زحمت می کنم ...
كاظم بهمني
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت توسط بانو
|

همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه رنج تو باشم رفع زحمت می کنم ...
كاظم بهمني
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا میکند
جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم
دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند
روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟
نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا میکند
از دل همچون زغالم سرمه میسازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما میکند
نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند
کاظم بهمنی
معنی ِ کور شدن را گره ها می فهمند
قصه ی تلخ ِ مرا سُرسُره ها می فهمند
کاظم بهمنی
شعر کامل ادامه مطلب
شعر اين سخن لطيف را بيش از هر چيز دوست دارم.