678
خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد
زمین اجــازه ندارد کــه آسمان باشد
به درد سفره ی آغوش من نخواهد خورد
تنی کــه هر شبه مهمان این و آن باشد
کنــون کــه شانه ی تو لایق سر من نیست
همان خوش است که بالشت دیگران باشد
هزار شکــر کــه پای بهارمان یـــخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست کـــه علّاف مادیان باشد
نرنج از من اگــر راندمت کبوترکش!
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حوالـــه ی این بیستون کـن و بگذار
که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد
علي اكبر ياغي تبار
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط بانو
|
شعر اين سخن لطيف را بيش از هر چيز دوست دارم.