72
پرنده ای که نداند آزادی چیست
از باز ماندن در قفسش
سرما می خورد
از باز ماندن در قفسش
سرما می خورد
و پرنده ای که بر برجی بلند در تهران می نشیند
هر چه روشن تر فکر می کند
تاریک تر آواز می خواند
در سرزمین من آزادی پنج حرف ساده است
محصور در انگشتان خسته ی مردی که سال هاست
جای آخرین مشتش را روی دیوار
قاب کرده است
در سرزمین من پرنده پنج حرف ساده است
که گاهی
فقط گاهی از دهان آسمان می پرد
+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط بانو
|
شعر اين سخن لطيف را بيش از هر چيز دوست دارم.