پرنده ای که نداند آزادی چیست
از باز ماندن در قفسش
سرما می خورد

و پرنده ای که بر برجی بلند در تهران می نشیند
هر چه روشن تر فکر می کند
تاریک تر آواز می خواند

در سرزمین من آزادی پنج حرف ساده است
محصور در انگشتان خسته ی مردی که سال هاست
جای آخرین مشتش را روی دیوار
قاب کرده است

در سرزمین من پرنده پنج حرف ساده است
که گاهی
فقط گاهی از دهان آسمان می پرد

پادكست سرايه