445
شانه را در هوس زلف کجت آزردم
بار کج بود که بر شانه به منزل بردم
اشک لبهای پُر از زخم مرا تر میکرد
عوض بوسه فقط زخم زبان میخوردم
با دل تنگ به امید فرج میرفتم
باز با سر به دل سنگ تو برمیخوردم
مست میکردم و دنبال خودم میگشتم
- آنقدر مست - که گاهی به خودم میخوردم
دور باطل زدم و باختم و بازی را -
در همان نقطهی آغاز به پایان بردم
دَم ِرفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر
چادر گلگلیات را کفنم کن، مُردم
بار کج بود که بر شانه به منزل بردم
اشک لبهای پُر از زخم مرا تر میکرد
عوض بوسه فقط زخم زبان میخوردم
با دل تنگ به امید فرج میرفتم
باز با سر به دل سنگ تو برمیخوردم
مست میکردم و دنبال خودم میگشتم
- آنقدر مست - که گاهی به خودم میخوردم
دور باطل زدم و باختم و بازی را -
در همان نقطهی آغاز به پایان بردم
دَم ِرفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر
چادر گلگلیات را کفنم کن، مُردم
بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط بانو
|
شعر اين سخن لطيف را بيش از هر چيز دوست دارم.