427
بازگشت
دلم گفت.
هم وقت رفتنم
هم حالاکه...
...
از وقتی بالاخانه ام مرا اجاره داد
حال و روزم همین شد که نمی بینی
چشمانم پی چیزی خیره ماند
و پاهایم جاده را بلعید
...
زمین به راه افتاد
رو به تو
و پشت به هرآنچه پشت به تو
و من با یک تکه از دلم برگشتم
تکه ای که به اندازه ی یک قرن، خاک
و به اندازه ی یک دریا، سکوت خورده است
با کویری در مشت
و غبار کهنه ای روی پلکهایم
که جهانم را سفالی کرده است
با چتری که باران را از خود عبور میدهد
با آسمانی شکفته بر شانه هایم
و چشمانی که خوشبختانه هنوز خیره اند...!
...
آری دلم گفت.
هم وقتی میرفتم
دلم گفت.
هم وقت رفتنم
هم حالاکه...
...
از وقتی بالاخانه ام مرا اجاره داد
حال و روزم همین شد که نمی بینی
چشمانم پی چیزی خیره ماند
و پاهایم جاده را بلعید
...
زمین به راه افتاد
رو به تو
و پشت به هرآنچه پشت به تو
و من با یک تکه از دلم برگشتم
تکه ای که به اندازه ی یک قرن، خاک
و به اندازه ی یک دریا، سکوت خورده است
با کویری در مشت
و غبار کهنه ای روی پلکهایم
که جهانم را سفالی کرده است
با چتری که باران را از خود عبور میدهد
با آسمانی شکفته بر شانه هایم
و چشمانی که خوشبختانه هنوز خیره اند...!
...
آری دلم گفت.
هم وقتی میرفتم
هم حالا که...
مهدي اسلامي
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط بانو
|
شعر اين سخن لطيف را بيش از هر چيز دوست دارم.