بازگشت

دلم گفت.

هم وقت رفتنم

هم حالاکه...

...

از وقتی بالاخانه ام مرا اجاره داد

حال و روزم همین شد که نمی بینی

چشمانم پی چیزی خیره ماند

و پاهایم جاده را بلعید

...

زمین به راه افتاد

رو به تو

و پشت به هرآنچه پشت به تو

و من با یک تکه از دلم برگشتم

تکه ای که به اندازه ی یک قرن، خاک

و به اندازه ی  یک دریا، سکوت خورده است

با کویری در مشت

و غبار کهنه ای روی پلکهایم

که جهانم را سفالی کرده است

با چتری که باران را از خود عبور میدهد

با آسمانی شکفته بر شانه هایم

و چشمانی که خوشبختانه هنوز خیره اند...!

...

آری دلم گفت.

هم وقتی میرفتم

هم حالا که...


مهدي اسلامي