رفتنت همانقدر عجیب است
که آمدن برف در تابستان

نمی شود مرا از تو جدا کرد

همانطور که

پدر بزرگ را از عصای چوبی اش …

یا دختران جوان را از کیف های آرایش

نمی شود مرا از تو دور کرد …

پرنده ها را هر جا ببری

باز روی درخت لانه می کنند …

آنقدر ها هم پیر شده ام

تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم

آنقدرها خرافاتی

که آرزو کنم موجود دیگری باشم

می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم

روی شیشه ی ماشینت

آنقدر سنگین

که نتوانی پرداخت کنی

تا پیشت بمانم …