550


طب سوزنی عجیبی ست
مرور خاطراتت
تمام سوزن ها یک جا
در قلب آدم فرو می رود !


هوشنگ بهداروند

نقاشي:Marius Markowski 

549



پیله‌های بسیاری دیده‌ام

آویزان از درختی
در جنگل‌های دور
افتاده بر لبه‌ی پنجره
رها در جوب‌های خیابان.

هرچه فکر می‌کنم اما
یک پروانه بیشتر
در خاطرم نیست
مگر چندبار به دنیا آمده‌ایم
که این همه می‌میریم ؟

چند اسکناس مچاله
چند نخ شکسته‌ی سیگار
آه، بلیط یک‌طرفه !
چیزی
غمگین‌تر از تو
در جیب‌های دنیا پیدا نکرده‌ام

- ببخشید، این بلیط ...؟
- پس گرفته نمی‌شود.
پس بادها رفته‌اند ؟!
پس این درخت
به زردِ ابد محکوم شد ؟!
و قاصدک‌ها
آنقدر در کنج دیوار ماندند
که خبرهایشان از خاطر رفت ؟!
- بیهوده مشت به شیشه‌های این قطار می‌کوبی !
بیهوده صدایت را
به آن‌سوی پنجره پرتاب می‌کنی
ما
بازیگران یک فیلم صامتیم


گروس عبدالملکیان

548


و گاهی پشیمانی
تنها در آوردن سوزن است
از سینه‌ی پروانه‌ای غبار گرفته


گروس عبدالملکیان


پ.ن: حسش بدجوري بم منتقل شد.شمام بچه بودين پروانه مي گرفتين خشك مي كردين؟

547


این زندگی ِ قشنگ ِ من ، مال شما

ایام ِ سپیدرنگ ِ من ، مال شما

بابای همیشه خوب ِ من را بدهید

این سهمیه های جنگ ِ من، مال شما ...


ناشناس

546

آدم چیست ؟!
آه و دم ...
آه از دمی که
این همه ساعت طول می‌کشد !

 شمس لنگرودی

545

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مهدی فرجی

544

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

*

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

جليل صفربيگي

543

سرمازده ام ، هوائي آغوشت

پروانه ي روشنائي آغوشت

راهم بده ! تابعيتم را بپذير

در كشور استوائي ِ آغوشت


مصطفي حسن زاده

542

از دست رفتنهای من دست خودم نیست

مگذار آن را پای من، دست خودم نیست

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست

یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد

دیدم که دستم، وای من! دست خودم نیست

یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت
دیگر دل شیدای من دست خودم نیست

از دست وقتی می رود گرمای دستت
سرمای جان فرسای من دست خودم نیست

پروا مکن از دستهای عاشق من
دستان بی پروای من دست خودم نیست

از دست تو من سر به صحرا می گذارم
باور کن ای لیلای من! دست خودم نیست


محمدرضا تركي

541


غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
نقطه ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل هم‌چون زغالم سرمه می‌سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند

کاظم بهمنی

540

از کویر آمده‌ام

چشمم از خاطره‌ی ریگ پر است
ابر من باش و دلم را بتکان


سیدعلی میرافضلی

539

کی دست از سرم برمی‌داری ؟

می‌پرسم که بدانم
کی می‌میرم !


كامران رسول زاده

538

اسمش را خودکشی نگذار ،
حتی نهنگی مثل من
که عمق اقیانوس را دیده

دل‌ش برای سواحل تو تنگ می‌شود


كامران رسول زاده

537

دل من لحظه لحظه در پی تو

عمر سعدم، خریدار ری تو

تو با حور و پری ها هم نژادی

فدای خالق دی ان ای تو !


 اديب عشق


پ.ن: مخاطب خاص دارد. چه خوب است آدم مخاطب خاص داشته باشد مثل اين است كه توي كوير خشك يه گل سرخ داشته باشي .مث شازده كوچولو كه تو سياركش يه گل داشت . گلها را دوست دارم ولي تو را بيش از هر چيز.

536



ديگر چشم‌هايت را نبند؛

بانو  كجاي دنيا

  دور ميــكــده 

ديـوار مي كشند!


 ناصر رعيت نواز