X
تبلیغات
باران های آرام
می ترسیدم عاشقت شده باشم
مثل زمین
که می ترسید زیر برکه ی کوچکی غرق شود

و آسمان
که می دانست یک شب پرنده ای
تمام بادهایش را به مسیر دیگری می برد
می ترسیدم
و عشق در تمام خواب هایم می غلتید
می ترسیدم
و ملافه ها حالت تهوع داشتند

گاهی برای ترسیدن دیر می شود
آنقدر که دست هایت را
با تمام پنجره ها باز می کنی
و یادت می رود از هر زاویه ای پرت شوی
دوباره به آغوش خودت بر می گردی

خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی برای خودت قصه های تازه ببافی
از اتفاق هایی که هر طور می افتند
باید بشکنی

لیلا کردبچه


:: ارسال شده در قسمت: ليلا كردبچه